تبليغاتX
هبوط
تشویش 15:39

باز دنبال رد پای منی من که اینقدر شک برانگیزم

غرق در گیر و دار تشویش و التهاب شبی غم انگیزم

سخت با من کنار می آیی ساده از من کناره می گیری

شک ندارم که ... هر چه هستی باش من برای تو دست آویزم

من که ویران لحظه های توأم با دلی که به وسعت فرداست

با حقیقت و هر چه می بینم دست بر شانه و گلاویزم

چه کسی گفته ماه من باشی ؟ ماه من ریشه در زمین دارد

برو بگذار تا نفس بکشم برو بگذر که غرق پاییزم  

هی نفس می زنم ولی چشمت هی نفسهام را فرو برده

دست بردار از سرم شاید بتوانم دوباره برخیزم

چشمها دشمنان هر روزند بی بهانه همیشه سرخ و من

که پر از سادگی نشسته ام و آب در آسیاب می ریزم

شانه هایت برای من ناچیز شانه هایت برای من کوچک

بگذار از تو تا جدا بشوم ،ازتمنای گریه لبریزم

شک ندارم که رسم هر روز است چشمهای مرا بهانه کنی

نروی از نگاه من بیرون که من و چشم سحرآمیزم

توی قلبت حضور داریم و حرف رفتن مجوز مرگ است

لا الا لا اله الا الله... دوست داری به خواهش آویزم ؟

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

خشکیده دشت بهاری که روی قالی داشت

از آنچه بود فقط دستهای خالی داشت

غروب بود که در هرم داغ آمدنش

وقوع حادثه های بد سووالی داشت

تمام حجم نفسهاش پر ز باروت است

کسی که آمدنش جنبه ی خیالی داشت

زبان گشود که آقا چه خوب آمده ای

همان خیال و توهم عجیب حالی داشت

و سهم او که فقط در کنار هم باشید

امید آمدن روزهای عالی داشت

و بست چشم به روی دقایق دلگیر

هوای خاطره های خوش شمالی داشت

هوای خاطره هایی که گریه دار شدند

دوباره توی دلش خنده احتمالی داشت ؟

تمام شومی شب را کلاغها بردند

برای صبح سرودن غزل مجالی داشت

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

.

.

.

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

***

بی جهت نیست که شوپنهاور موسیقی را عالی ترین هنرها می داند .

۴۵۶۷

هر وقت به یک موسیقی سنتی زیبا گوش میدهم و یک آواز و تصنیف زیبا می شنوم آنقدر به وجد می آیم که بدون اغراق اشک از چشمانم سرازیر می شود . پیوند مهر استاد شجریان رو شنیدین ؟
نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

 

نشسته و دوباره ناتمام می کشد مرا

کسی که ساده می شود و خام می کشد مرا

و مثل باد مثل باد تندتر هنوز هم

یک قدم به خط انهدام می کشد مرا

یک گناه بود یا نبود یک گناه که

که دچار گریه ی مدام می کشد مرا

او دچار لرزش است و دستها

در هراس انتقام می کشد مرا

توی چشمهاش تاولی نبود و بود

شاید او که با جذام می کشد مرا

بوم آخر است بوم آخری که باز هم

او به شکل ناتمام می کشد مرا

اردیبهشت 84

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

 

از پشت قله های مه آلود که پرت می شوی

باران می گیرد

سبز می شوم

در نگاهم که ویران می شوی

 

چالوس – تابستان 82

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |


آفتاب که تابیدن گرفت روزی نو آغاز شد .

روز برمی آید و من از پس هیبتی سنگین بر می خیزم از جایی که گلی بیش نیستم و عزازیل سجده ام نمی کند و آفتاب می گیرد . شب بر دلم سایه می افکند و تاریک دلی می شوم آلوده به تزویر و جهان از همین نیرنگ شکل می گیرد . به پهنای تمام بیابان ها گریه می کنم . دلم انگار برای ابلیس تنگ شده . سایه ساری نیست و نخلها بی تاب در حرکتی شتابگون بدون وزش بادی یا نسیمی حتی و آفتاب پر از داغ، داغم می کند .

می نشینم و دست در قرمزی زمین می شویم و پا می گیرم و سربرافراشته بر نور می تازم . آفتاب عذابم می دهد . عزازیل را من شیطان کردم . می سوزم بیابان بیابان ؛ سایه ام از پی دوان است و گاهی پایش به کفشهایم گیر می کند و سرنگون می شوم ، می افتم ، برمی خیزم ، می رقصم ، می پیچم ، می گردم . بی تابی می کند دستانم . باید فرود آید و آنچه را در مشت می فشارد فرود آرد و خون بر آسمان بپاشد و خاک بر سر کند . طاقتم را شتاب می رباید . می هراسم . لبهایم سردی چیزی را جستجو می کند تا خنکایش خشکیدنش را برباید و من در کنار چشمه ، چشمه چشمه آب می خورم و ذره ذره آب می شوم . جراحت خجالت هنوز چرکین نشده انگار و من دملی می شوم برایش . به اندازه ی یک آسمان دلم گرفته . به اندازه ی یک خورشید پر از غبارم و به وسعت یک دشت خاکم بر سر است . روشنی چشم ، چشم روشنی می خواهد . اقبال اگر یارم باشد تغافلی نیست . ثانیه ها را به زنجیر می کشم تا به سبب چشم روشنی نشانه شوم سپیدی روی دست نور را . آبرویم را اگر نتوانم از آب بگیرم خون که هست . ! بی تابم از نور و چشمانم سیاهی می رود از ازدحامشان . چشم روشنی آفت می خواهد .

دلم نهیب می زند مرا و فرا می خواندم به راهی که انتهایش گم است و ابتدایش نیزه نیزه رو سیاهی .

و هبوط را معنی مگر غیر از این است . !!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

13:22

به نام خداوند رنگین کمان

سلام

در جای جای ایران

هر جا قدم گذاری

یک خانه است و آن را

بسیار دوست داری

این خانه خانه ی ماست

کانون مهربانیست 

آواز مرغک آن

آواز شادمانیست

آنچه موجب شد تا به معرفی کانون پرورش کودکان و نوجوانان بپردازم پرسشهای دوستان مهربانی است که می خواهند با این نهاد و کارکردهای آن بیشتر آشنا شوند . با خود اندیشیدم شاید بهتر باشد پستی را به این مهم اختصاص دهم تا دوستان  مطمح نظر قرار دهند .

مهربانانی که فرزندان 7 تا 16 سال دارند حتما بخوانند .

ع ف ق ث

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مکانی است فرهنگی ، هنری که با برنامه های خاصی به کودکان و نوجوانان کمک می کند تا استعدادهای خود را شکوفا سازند . خیلی از بچه ها دوست دارند احساس خود را در قالب قطعه ادبی ، شعر و قصه روی کاغذ بیاورند . دوست دارند نقاشی بکشند ، فیلمهای آموزنده ببینند و مهمتر از همه با کتابهای مختلف آشنا شوند و در محیطی گرم و صمیمی کتابهای مورد علاقه ی خود را مطالعه کنند .

مهمترین ویژگی های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان :

-       ارائه ی آموزش غیر مستقیم

-       اهمیت به مسائل تربیتی و اخلاقی

-       پرورش قدرت تفکر و تعقل در کودکان و نوجوانان

-       ایجاد رغبت به مطالعه و آموزش مطالعه ی هدفمند به مخاطبان

-       وجود تنوع در فعالیت

-       پرورش خلاقیت و نوآوری

-       محوریت کودکان و نوجوانان در برنامه ریزی ها

-       تقدم کیفیت بر کمیت

فعالیتهای فرهنگی :

1-  داستانسرایی و روخوانی

2-  شعر خوانی

3-  مسابقات حضوری و کتبی

4-  کتاب سازی

5-  معرفی شخصیت

6-  معرفی سرزمین

7-  معرفی وقایع

8-  نمایش فیلم و فیلم استریپ

9-  بحث آزاد

10  تهیه ی نشریه دیواری

و ...

فعالیتهای هنری :

1-  اجرای تئاتر عروسکی

2-  اجرای نمایش خلاق

و ...

آموزش هنرهای تجسمی :

1-  کاردستی

2-  نقاشی

3-  خوشنویسی

4-  سفالگری

5-  عکاسی

فعالیتهای گروهی :

1-  بازی و سرگرمی

2-  کوهنوردی و اردو

3-  بازدیدهای علمی

4-  گردهمائیها و جشنها

فعالیتهای ادبی :

1-  برگزاری کلاسهای ادبی حضوری

2-  برپایی کارگاههای شعر و داستان

3-  شرکت در مسابقات ادبی کشوری و استانی

4-  برپایی همایش های ادبی ، عصر شعر و داستان و ...

5-  حضور در برنامه های ویژه کشوری و استانی

6-  حضور در انجمن آفرینش استان

و ...

راستی !

آن دسته از کودکان و نوجوانانی که به هر دلیل نمی توانند به مراکز ثابت کانون بیایند کتابخانه های سیار روستایی و کتابخانه های پستی برای این عزیزان عضویت را میسر می سازند .

من نیز به عنوان یک عضو کوچک این مجموعه ی بزرگ با سمت مربی ادبی مراکز پاسخگوی سووالات احتمالی همه ی عزیزان هستم . اکنون هفت سال از ایام خوب جوانیم را در خدمت فرزندان ایران زمین بوده ام . از این اتفاق سبز خرسندم و همچنان معتقدم "  وجود هیچ چیز و هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست " . از این روی مادامی که وجودم برای یاران مفید فایده باشد خواهم ماند و آن زمان که بدانم مجالست دوستان با من ارزشی در خور اقبال ندارد چار تکبیر خواهم زد یکسره بر هر چه که هست .

ق ث ص ض

خانه ی کوچک ما خانه ی همه ی دلهای بزرگی است که رنگ خود را از آبی دریاها گرفته اند و شعر خود را با لهجه ی کودکانه زمزمه می کنند .

کانون

خانه ی کوچک بچه هاست . بچه هایی که مثل آیینه پاکند و انعکاس شفاف اویند ... .

به خانه ی آیینه ها خوش آمدید .

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

یب

دوباره شام دهم ایستگاه و گریه ی زن

دوباره حال و هوای نماندن و رفتن

برای بیشتر از بیست روز می بوسی

مرا که مانده ام اینجا مرا که با شیون

نشسته ایم کناری و باز هم باران

چه عاشقانه فرود آمدست بر تن من

عجیب نیست که تو در کنار من باشی

و هی مرا ببری تا ته شب روشن

عجیب نیست که هی شانه می زنی مویم

و می چکد همه ی زندگیّ تو در تن

و من تمام حجم توأم با تو زندگی یعنی

نه من توأم نه تو من من منم و تو بی من

دوباره خواب تو را دیده ام که آمده ای

دوباره خواب دو چشمۥ و́ بوی پیراهن

که زخم خورده ام اینجا و زخمها کاریست

چه فرق می کند آقا که کم شود یک زن

و بال می زند امشب مسافری تنها

که جا گذاشت خودش را درون سینه ی من

تمام می کنی آشوب شور دل زدنم

دوشنبه ای به کنارم تو می رسی حتمن

 

برای حسن و رفتن هایش – شیراز - اردیبهشت غمگین 86  

 

 

یادم باشد ماجرای صندل پوشیدن در مجلس امام حسین را برایتان تعریف کنم . شاید وقتی دیگر ...  

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |