تبليغاتX
هبوط

سلام

دوستان مهربانی که عشق نامه ی کربلا را به روایت حقیر خوانده اند می دانند که جایی همه چیز ناتمام ماند. راستش را بخواهید قصد انتشار بخش چهارم سفرنامه را نداشتم چرا که هر چه تلاش کردم سعیم به جایی نرسید و نتوانستم تا به انتها برسانم این قسمت را. چرا که هر بار لرزش دل و دستانم مجال نداد. مگر می شود از عباس گفت و تا عمق جان نسوخت؟ حالا پس از گذشت بیش از 3 ماه و درست همزمان با سفر پدر و مادر عزیزم به کربلا دوباره دست و دلم لرزید و تصمیم بر آن شد که همین مطلب ناقص را جایی بنگارم و ثبت کنم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید! امید که زمانی دست دهد تا بتوانم حرفهای دلم را کامل بر قلم جاری کنم. وقتش که برسد حتما خواهم گفت اگر خدا بخواهد.

 

ماه بنی هاشم

ای حرمت قبله حاجات ما، یا عباس!

بین الحرمین را باید با سر دوید. با سر دوید تا دست به ضریحت برسد. تا باران ببارد و نخلهای کوچک زندگی کنند. تا نگاه در تماشای احساس برادرانه ات بروید و راه آسمان را نشان دهی. من چگونه از عشق بسرایم که در نظر بازی تو و حسین(ع) بی خبران حیرانند.

ماه بنی هاشم! ای دلاور نستوه!

"پیشانی بلند تو اینقدر چین نداشت" پیش از این ! داغ فراقت آتشم می زند و زمزمه ی "ان قطعتموا" لرزه بر آسمان می اندازد.

ساقی حرم! " کاش دل به داغ فراقت یقین نداشت"!

اینها را گفتم تا از حرمت بگویم وقتی برای اولین بار سعادت حضور نصیبم شد و به درخواست 3 نفر از همسفرانم بلند بلند زیارت شما را خواندم و سجده ی شکر به جا آوردم. همان وقت که خودم را نیازمندترین مخلوقات احساس کردم و دستم به سمت حرمی بال گشود که اذن دخول نمیخواست و به رایگان می بخشید. حالا وقتی به اندک عکسهایی که در حافظه ی دوربینم مانده نگاه می کنم دلم برای حرم تنگ می شود. برای گنبد و بارگاه منوری که هنوز هم نوای العطش از آن به گوش می رسد.

السلام علیک یا ساقی عطشان کربلا!

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

از پشت قله های مه آلود که پرت می شوی

باران می گیرد

سبز می شوم

در نگاهم که ویران می شوی

 

چالوس – تابستان 82

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

دشت بلا

کربلا، حزن و اندوه را بر دلم می پراکند. اینجا نیازی به نوحه سرایی و روضه خوانی نیست! نگاهت که از پنجره ی اتوبوس به خاک می افتد اشکها امانت را می برند. نام حسین که بر زبانت جاری می شود چشمهایت تاب و توان از دست می دهند. اینجا سرزمین کربلاست! باور کن ! کربلاست!

نخلها عذابم می دهند. دیوارهای گلی عذابم می دهند. خاک تب آلود عذابم می دهد. آدمها عذابم               می دهند.نمی دانم روحانی کاروان چه می خواند، نمی شنوم. پرده را کنار زده ام.آفتاب بر صورتم می تابد، خاک عذابم می دهد... خاک عذابم می دهد... خاک عذابم می دهد... من بی شک دیوانه خواهم شد.

اینجا " سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت".

از ظهر گذشته که وارد شهر می شویم که ... بگذار نگویم.

چشمانم به حرم که می افتد طاقت از کف می دهم . مگر می شود توی کربلا بود و اول به پابوس بزرگواران نرفت. کاش قصد هتل نمی کردیم. کاش می شد با پای سر دوید. کاش ... .اما رعایت حال افراد پیر و ناتوان کاروان واجب است و ما به ناچار راهی می شویم تا غذایی بخوریم و استراحتی کوتاه داشته باشیم و

آبی بنوشیم ؟ !

زمان دیر می گذرد و گذشت آن را تاب نمی آورم . توان ماندن ندارم؛ راه می افتم و با گام هایی لرزان راه حرم سید الشهدا را در پیش می گیرم.

یا حسین!

تنها نه منم اسیر عشقت

خلقی متعشقند و من هم

کوچه های کربلا به یمن وجود شما درخشان است و به زائر نوازی شهره اید. آنچه جالب است اینکه توی کربلا هر کس از هر کجای دنیا که آمده باشد به شما که می رسد آرام می شود. انگار سالهاست ساکن حرم شماست. احساس می کند خانه اش همین نزدیکیست.

اینجا زمین نیست! انگار تکه ای از آسمان را آورده باشند توی کربلا!

آقا جان!

سرم را می چسبانم به گودال قتلگاه و دستم را گره می زنم به ضریح مبارکت، آنوقت از ته دل گریه می کنم و خدا را می بینم که آنقدر نزدیک است که نفسهایم آغشته به اوست. متبرک می شوم و باران عشق از چشمانم می بارد نه نم نم و کم کم که سیلابی از دیدگان روان می سازم تا خودم را و وجودی متعالی را خلق کنم؛ تا زائری شوم به معنای حقیقی آن و نه زائری ظاهر فریب.

وضوی عشق می گیرم و شتابزده اوج می گیرم تا بالای مناره ها تا خدا را از نزدیک ببینم و شما را.

من چه بگویم و چه بنویسم که حسین همه شور است، عشق است، ایمان است، معرفت است و جوانمردی است و من از پس سالها بغض سنگین غرق شوق تماشای یک مرد می شوم. مردی که زمین از سرش جان گرفت.

ارباب بی کفن!

خاک بر خاکهای کربلا. بگو تا کدامین ستاره ببارم. بر کدام کور و کری بنالم که هل من ناصر ینصرنی تو را نشنید؟

و بین الحرمین ... بین الحرمین....

شگفتا!

 از شما به عباس می رسم و از عباس به شما! به شما که قامتتان تا حماسه بلند است و قصه              غصه هایتان سهمگین بر دلم چنگ  می زند. بمانید برادران ؛ بمانید تا علم خیمه هاتان نخوابد. بمانید تا سروها جان بگیرند.

محمل بدار ای ساربان

تندی مکن با کاروان

کز هجر آن سرو روان

گویی روانم می رود                                         

                      ***

 

 

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

قبل از خوانش نی نوا :

 قیام قامتها

عطش عطش ز دل خاک ناله می ریزد

و آبروی مرا در پیاله می ریزد

و واژه واژه برایم وداع آوردی

برای من که نمانده کسی هماوردی

چه التهاب غریبی چه کاروان غمی

نمانده فرصت گفتن چقدر وقت کمی

به گیسوان پریشان قسم به نافله ها

به قلبهای شکسته درون قافله ها

به قامتی که بلند است ظهر روز دهم

قیامتی که به پا کرده در دل مردم

دعا بکن که به حق تو مستجاب شود

دل فرات همیشه پر التهاب شود

کدام تازیانه شکسته قیام قامتها

کجاست اهل دلی تا کند قیامتها

و خیمه ها که برایم تجلی دردند                                

خدا کند که رفیقان دوباره برگردند                               

که آفتاب براشان ترانه سر بدهد                                  

اذان بگویی و تکبیرها ثمر بدهد                                                  

صدا صدای اذان است در گلو  ماندست                           

غبار خستگی نینوا به رو ماندست                               

اذان بگو که هیاهوی دشت گم بشود                            

و خوب شو که دوباره غدیر خم بشود

بلند شو که نگویند قامتش خم شد                                 

قیامت است نه قامت که فصل ماتم شد                        

به صورت تو که از آفتاب لبریز است

کمر ببند که وقت نماز پاییز است

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

نجف اشرف

مولا ی من!

لحظه ی دیدار نزدیک است.

نام شما که بر زبانم جاری شد و چشمم که به ضریح مبارکتان افتاد گریه که نه ! خندیدم ! شادمان شدم و زمین ادب بوسیدم برای زیارت شما که علی اعلائید و مایه ی آبرو و مباهاتمان. توی حرم شما آرام شدم ، جان گرفتم، تازه شدم، آبرو کسب کردم و در پی معرفت دوان. آنوقت چشمهایم اندوهگین شد و از ته دل گریست:

 دیگر نرود به هیچ مطلوب

خاطر که گرفت با تو پیوند

دستانم به ضریح مبارکتان که رسید، وقتی سرانگشتانم خنکای شیرینش را چشید تازه فهمیدم کجای دنیا ایستاده ام و احساس غرور و شعفی حزن انگیز تمامی وجودم را فرا گرفت . شما را به نام صدا که نه فریاد زدم و گونه هایم را متبرک کردم به اشکهایی که عاقبت یاریم کردند و تسلای روح ناآرامم شدند:

در پای لطافت تو میراد

هر سرو سهی که بر لب جوست

 می دانی مولا! آنچه برایم عجیب است اینکه اینجا حس غریبی و غربت ندارم! دلتنگ هیچ کسی نیستم! دلم شور نمیزند! افکارم به سمت خانواده و کار و دنیا هیچ کششی ندارد و دلم آرام است! آرام آرام آرام. احساس می کنم توی حرم شما آسمان به زمین نزدیک تر است . خوش بحال کبوتران حرم.

میان این همه غوغا توی حرمت زمین گیر می شوم تا نگاهت امانم دهد و عطر حرم در مشامم بماند . من چقدر از شما فاصله دارم آقا. در آستانه ی درگاهت می مانم تا اجازه دهی باران گریه هایم روح خسته ام را بارور کند. این سفر مرا می میراند!

بگذار ضریحت را در آغوش بگیرم و به اندازه ی همه ی سالهایی که ندانسته و به خیره گذشت از شما مست شوم. کبوترانه آمده ام . آمده ام تا برات بگیرم. آمده ام تا غزل غزل صدایت کنم. آمده ام تا تردیدهایم را بگیرانی و نگاهم کنی . آمده ام تا شعرهایم بعد این همه علی باشد.

آمده ام خداحافظی کنم. تردید بین ماندن و رفتنم را چاره نیست . اجازه هست به پابوست بر زمین بیفتم؟

اجازه می دهی صدایم را بلند کنم؟ فریاد بزنم؟ می خواهم بی وقفه صدایت کنم:

علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی

جاده مرا به کربلا می کشاند . می روم در حالیکه نیمی از دلم را توی حرم شما جا گذاشته ام .

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

بسم رب الشهدا

 

* به امید مهر ماه سال آینده و سفری دوباره به کربلای معلی و نجف اشرف .

* در نگاشتن این مطالب به اتفاقات و توصیف اماکن متبرکه چندان نخواهم پرداخت و آنچه در ادامه     می آید دلنوشته های من است .

 

یارا مددی که یکدم آرام شود

این دل که به شش گوشه جراحت دارد

سالها پیش وقتی این شعر را سرودم ، هیچ به مخیله ام خطور نمی کرد روزی زائر شش گوشه ی حسین (ع) باشم .

***

می گویند سفرنامه ، اما من نام عشق نامه بر آن می نهم . وقتی قسمت شد که این سفر روحانی را تجربه کنم دانستم که " یار پسندید مرا" و دانستم که " هر قاصدکی یک پیامبر است" ؛ پس گام در راهی نهادم که به خورشید می رساندم . بگذار اینگونه آغاز کنم شرح عشق را :

سلام آقا!

من از اهالی شیرازم و نامه ام بوی بهار نارنج می دهد که از گم شدگان کوچه پس کوچه های نارنجم .    

می دانی آقا!

خیلی دلم میخواست زائر حرم شما باشم . دستم به ضریح که نمی رسید؛ به شاه چراغ رسیدم و خواستم تا ایشان را واسطه ای قرار بدهم برای رسیدن به شما. می دانم زائر ایشان که باشم شما را هم زیارت کرده ام چرا که مهمان او مهمان شما هم هست و من حالا مهمان شاه چراغم و مهمان شیرازیها . توی تقویم من همه چیز از سه شنبه شروع شد . بار سفر بستم و عشق آغاز شد معصوم و پاک .

***

روز هفدهم مهرماه مطلع شدم که با کاروان نوزدهم عازم خواهم بود . در اندک زمان باقی مانده آماده حرکت شدم و با ارسال پیامک و تماس تلفنی و ... از دوستان و خویشان و آشنایان حلالیت طلبیدم . آنقدر التماس دعا از دیگران شنیدم که احساس کردم بار مسؤولیتم بسیار زیاد شده و خود را در رساندن همه ی این در خواستها و حاجتها مسؤول می دانستم. سفر به نجف و کربلا بارها به تعویق افتاد . یادم میآید آخرین بار به جهت برگزاری جشنواره سراسری امام رضا(ع) به میزبانی کانون فارس توفیق زیارت حاصل نشد چر ا که مرا اعتقاد بر این بود که کار در جشنواره امام رضا(ع) کمتر از زیارت کربلا و نجف نیست.

عصر روز سه شنبه 19 مهر ماه ساعت 30/16 از موطنمان شیراز دل برکندیم و جسم و روحمان را آماده ی حرکت به سمت سرزمینی غیر زمینی نمودیم . اولین وعده گاهمان دیاری بود که هنوز بوی خون در آن به مشام می رسید :

شلمچه !

محل در خون تپیدن لاله های سرافراز وطن. توی شلمچه احساست خیلی حرفها برای گفتن دارد اما زبانت از بیان قاصر است. آنجا پاهایت توان نگهداری جسم زمین ات را ندارند ، بر خاک می نشینی و اصلا به فکر گوشه چادرت نیستی که خاک آلود می شود . می نشینی روی همان خاکی که حتما قداست دارد و پا گذاشتن روی آن هم عذابت می دهد؛ آنوقت از ته دل گریه می کنی. انگار بهشت همین حوالی است .

تادوردستها چشمت که کار می کند جز خاک و گرمای سوزان خورشید هیچ نمی بینی. من دچار بی وزنی   شده ام و شانه هایم تکان های شدید می خورد و زمزمه می کنم :

کربلای جبهه ها یادش بخیر!

آنوقت سرم را می چسبانم به خاک و زمزمه ی " کربلا ما داریم می آییم" که بر زبانم جاری می شود آرام   می شوم. بار سفربرمی دارم و راهی سرزمین شعور می شوم.

 

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

سلام

قابل توجه دوستان عزیزو بزرگوارم که با ارسال ایمیل خواستار درج سفر نامه ی کربلا در وبلاگ حقیر شده اند :

به دلیل مشغله ی فراوان بعد از سفر هم در اداره و هم خانه فرصت درج سفرنامه میسر نشده . به زودی  در اختیارتان قرار خواهد گرفت .

از حوصله تان بی نهایت سپاسگزارم .

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

شادمانم که بنویسم :

مجموعه فاخر موسیقی 'شوق‌نامه' (بازخوانی تصنیف‌های عبدالقادر مراغی) با تنظیم و اجرای محمدرضا درویشی و صدای همایون شجریان در قالب سه لوح فشرده و کتاب نت این اثر،با حضور محمدرضا شجریان رونمایی شد .

مفتخرم که بگویم :

این مهم در واحد موسیقی بخش تولیدات و انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تولید و منتشر شده است .

من نیز به عنوان یکی از خدمتگزاران این مجموعه ی وزین ، فرهنگی و پر صلابت به خودم و به کانون می بالم .

سیدصادق رضایی مدیرعامل کانون در مراسم رونمایی شوق نامه ضمن تشکر از دست‌اندرکاران این مجموعه گفته : کانون تلاش می‌کند تا به عرصه فرهنگ و هنر ادبیاتِ موسیقی وارد شود و کارهای ماندگار و فاخری انجام دهد . کانون به این سرمایه‌گذاری افتخار می‌کند و از حمیدرضا شاه‌آبادی معاون تولید کانون خواسته تا چنین کارهایی را در دستور کار و برنامه‌های خود قرار دهد. 

    رضایی تأکید کرده: کانون روی کارهایی که جنبه‌های پژوهشی دارد و فرهنگ و هنر و ادبیات ایرانی را یاد‌آوری می‌کند و مایه مباهات فرهنگ ایران اسلامی است سرمایه‌گذاری بهتر و بیشتری انجام خواهد داد .
من نیز برای کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان ایران و موسیقی ایران آرزومند پیشرفت بیش از پیش هستم .

 

 

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |