تبليغاتX
هبوط
19:39
    قیام قامتها

عطش عطش ز دل خاک ناله می ریزد

و آبروی مرا در پیاله می ریزد

و واژه واژه برایم وداع آوردی

برای من که نمانده کسی هماوردی

چه التهاب غریبی چه کاروان غمی

نمانده فرصت گفتن چقدر وقت کمی

به گیسوان پریشان قسم به نافله ها

به قلبهای شکسته درون قافله ها

به قامتی که بلند است ظهر روز دهم

قیامتی که به پا کرده در دل مردم

دعا بکن که به حق تو مستجاب شود

دل فرات همیشه پر التهاب شود

کدام تازیانه شکسته قیام قامتها

کجاست اهل دلی تا کند قیامتها

و خیمه ها که برایم تجلی دردند                                

خدا کند که رفیقان دوباره برگردند                               

که آفتاب براشان ترانه سر بدهد                                  

اذان بگویی و تکبیرها ثمر بدهد                                                  

صدا صدای اذان است در گلو  ماندست                           

غبار خستگی نینوا به رو ماندست                               

اذان بگو که هیاهوی دشت گم بشود                            

وخوب شو ، که دوباره غدیر خم بشود

بلند شو که نگویند قامتش خم شد                                 

قیامت است نه قامت که فصل ماتم شد                        

به صورت تو که از آفتاب لبریز است

کمر ببند که وقت نماز پاییز است

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

حالا که از من گریزان از دستهایم فراریست

این تازه آغاز راهست این اول بیقراریست

پاییز پیچیده بویش در کوچه ی خاطراتم

حال و هوای تو انگار امروز خیلی بهاریست

گم می شود چشمهایم در گامهایی که رفته ست

این تو برای ندیدن مشغول لحظه شماریست

این روزها دوست داری تنهاترین مرد باشی

تنهاترین زمینی این روزها این چه کاریست

هرگز نشد تا برایم یک بیت حافظ بخوانی

دیوان حافظ که حالا در تاقچه یادگاریست

گفتی تو با یک نگاه و یک لحن تلخ و گزنده

من نیستم دست بردار این حرفها روزگاریست

توی دلم خاک خورده ست در بغض هایم شکستست

هر جمله اش در خطی و در قاب سه در چهاریست

 

 

شیراز – سحرگاه  شهریور 87

 

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

18:7
یک حرف از هزاران

پاییز می شوم که تو بارانیم شوی

یا حلقه ای بدست که زندانیم شوی

گاهی اسیر حلقه ی تقدیر می شوم

تا روی خط حادثه ها پیر می شوم

ما حاصل تمام دملهای عالمیم

زائیده ی خیال و غزلهای آدمیم

آدم نبود ما که گناهی نداشتیم

اینجا بجز گناه که راهی نداشتیم

دنیا که با شتاب به پایان نمی رسد

امسال هم که سال به آبان نمی رسد

آبان بیاید و من و تو زندگی کنیم

احساس را نشانه ی شرمندگی کنیم

چیزی نمانده است که بارانیم شوی

کم کم رسیده وقت که قربانیم شوی

پاییز ۸۷

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

11:39
حافظ ناشنیده پند

 

در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جائی

دل که آیینه ی شاهیست غباری دارد

از خدا می طلبم صحبت روشن رائی

کرده ام توبه بدست صنم باده فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرائی

نرگس ار لاف زد از شیوه ی چشم تو ، مرنج

نروند اهل نظر از پی نابینائی

شرح این قصه مگر شمع برآرد بزبان

ور نه پروانه ندارد بسخن پروائی

جویها بسته ام از دیده بدامان که مگر

در کنارم بنشانند سهی بالائی

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشته هر گوشه ی چشم از غم دل دریائی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست

کز وی و جام میم نیست بکس پروائی

این حدیثم چه خوش آمد که سحر گه می گفت

بر در میکده ای با دف و نی ترسائی

گر مسلمانی از اینست که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردائی 
نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

قد خمیده ی ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

جام می مغانه هم با مغان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان

مائیم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشقست و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصالت خواهد دری گشودن

سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه ی مرادست

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست

گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد

حافظ بحق قرآن کز شید و زرق بازآی

باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

 

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

 

تا توی دستهای تو زنجیر می شوم

هی ذره ذره ذره زمین گیر می شوم

تو لحظه لحظه لحظه به من می رسی و بعد

با گرم و سرد حجم تو درگیر می شوم

یک اتفاق سبز می افتد و تازه من

در ابتدای حادثه ها پیر می شوم

امشب مرور کن تن من را مرور کن

این چندمین شب است که تکثیر می شوم

من فکر می کنم که همین روزهای سبز  

باآفتاب چشم تو تبخیر می شوم

 

 

شیراز - اسفند 84

 

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

12:45

یک اتفاق سبز

سلام ... سلام

دیروز رفتم نمایشگاه نقاشی نازنین . شلوغ بود و کلی مشتری که برای خرید تابلوهاش التماس می کردن . البته برای هنرمند کوچک ما - ارزش هنر رو با پول سنجیدن - یه آفته و ارزش گذاری روی تابلوهاش رو خیلی هم جایز نمی دونستیم . یه آقای استاد سنتور نوازی هم اومده بود برای دیدن و خریدن و ... . کلی نازنین عزیز رو برای ادامه ی کار نقاشی و موسیقی تشویق کرد . من خیلی شاد و مسرورم از این همه اتفاقای خوبی که توی زندگی خواهرم و بچه هاش می یفته و خوشحال ترم که یکی از بین ما که البته همه به هنر و شعر و موسیقی و ساز وادبیات و سینماعلاقه مندیم پیدا شد و ساز رو نوازش کرد .چه قبل از اون فقط سعید کوتاه زمانی سه تار نواخت و من به لطف یکی از شاگردای خوبم یکی دو سال پیش سه تاری اوردم خونه و... .  من برای نازنین آرزوی موفقیت می کنم و اطمینان دارم که اون نوازنده ی بزرگی می شه و نقاش بزرگتری و تحصیل کرده ی پر از علمی . اما خواهرزاده ی زیبا ، باهوش ، دوست داشتنی و عزیزم نسترن هم خیلی شیرینه . دیروز که رفتم نمایشگاه و همدیگه رو دیدیم بوسیدمش . چند دقیقه ای که گذشت شروع کرد به شیرین زبونی و آروم با خودش حرف زدن . ذوق زده شدم و دوباره بغلش کردم و بوسیدمش . با همون شیرینی و خنده گفت : ... یه خاله اعظم دیگه اومد ؟

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

 

خرمای سفید

سردم شده . یادم نمی آید . هیچ چیز یادم نمی آید . کی به اینجا آمده بودم ؟ مغزم توی کله ام نیست ! مادر زل می زند توی چشمهام :

یادت باشد خرما هم بخری برای سر خاک پدر . پدر دستش را بر سرم می کشد . سرش اندازه ی خیلی مو ندارد . همیشه به این فکر می کنم که چرا وسط کله ی بابا یک ماه است ؟ دستان پدر را توی دست می گیرم و می کشم :

فقط یک بار بابا فقط یکبار دیگر . بابا لبخند می زند . روی کمرش می نشینم ، ذوق می کنم ، می خندم .

کجایی دختر ؟ شنیدی چی گفتم ؟

- بله مادر ، یادم می ماند .

خیابان زرد زرد است . پایم را روی برگها می گذارم و صدای خش خش برگها مرا می برد تا : 

... دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته ست ، کاش بودی . دست من نیست ... بی تو ... پدر عشق بسوزد که ... .

هی خانم حواست کجاست ؟ به فکر خودت نیستی به دیگران رحم کن ، راننده بیچاره ... چه گناهی ...دا...که... و صدا گم می شود . یادت باشد خرما هم بخری برای سر خاک پدرت .

یک کیلو لطفا" .

مادر خیلی تنهاست . خرما توی دستانم است بیشتر از سی تا مینو توی کیسه ی خرما وول می خورند ؛ توی لباس سیاه هر دانه ی خرما یک مینو نشسته : سفید ، سیاه ، سیاه و سفید .

پخش شده ام توی خیابان . دستم را نمی دانم از کجا روی آسفالت می کشم و مغزم را کپه می کنم . سردم شده ، یادم نمی آید ، هیچ چیز یادم نمی آید . کی به اینجا آمده بودم ؟ مادر زل زده به دیوار . حرف نمی زند . گریه هم نمی کند . سردم شده ، یادم نمی آید .

زمستان ۸۴

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

10:19
سلام . من علیرضا هستم و این هم اولین پیامم برای بلاگ شماست . همکاری بیشتر برای زمانی که اهداف بلاگتان(ادبی .شخصی....) را فهمیدم

deghat kardi hameye chizaye khub khanuman:khorshid khanum,mahtab khanum,parvane khanum.ama hameye chizaye bad agha hastan:agha dozde agha gave,agha gorge,an agha

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

9:41
حافظ نامه

گر دست دهد خاک کف پای نگارم

بر لوح بصر خط غباری بنگارم

بر بوی کنار تو شدم غرق و امیدست

از موج سرشکم که رساند بکنارم

پروانه ی او گر رسدم در طلب جان

چون شمع همان دم بدمی جان بسپارم

امروز مکش سر ز وفای من و اندیش

زان شب که من از غم بدعا دست برآرم

زلفین سیاه تو بدلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم

ای باد از آن باده نسیمی به من آور

کان بوی شفابخش بود دفع خمارم

گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری

من نقد روان در دمش از دیده شمارم

دامن مفشان از من خاکی که پس از من

زین در نتواند که برد باد غبارم

حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیزست

عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

 

 

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

22:27
هیچ سنگی را خوار نشمار

زیرا بارها و بارها سنگی که معمار خوارش شمرده

در پایان شالوده ی بنایی شده است .

 

اشو

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

14:35

نقش در نقش

سلام

خواهرزاده ی عزیز ۱۰ ساله ای دارم که خیلی هنرمنده .

 یک دانش آموز کوشا و مستعد و یک نقاش کوچولوی خوب و نوازنده ی سنتور .

جهت اطلاع دوستان عرض کنم که از ۲۷ آبان نمایشگاه نقاشی نازنین خانم توی نگارخانه آبگینه برپا شده و فقط تا فردا دائره .

ببینید ، لذت می برید .

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

14:28

 هزار بار قسم خورده ام که نام تو را                                         به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود  

سلام . به لطف استاد گرانقدر مرصادالعباد دکتر داناییان که با اطلاع قبلی تشریف نیاورده بودن امروز زودتر برگشتم خونه . یه عالمه کار روی سرم ریخته که اگر برنامه ریزی به فریادم نرسه بدون شک از پس همشون برنمی یام . کممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممک

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

 

سلام .

غزل امروز :

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه ی شهرآشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می دانست

وآتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نهانش نظری با من  دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل

در پیش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون بکف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود ؟

یار مفروش بدنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود ؟

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

6:52
یادبود

 

سلام !

خداحافظ !

چیز تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل باز شود

این در گمشده بر دیوار !

 

زنده یاد حسین پناهی

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

 

پشت پرچین پاییز

من از پس پرچین پاییز زیبا قصد کرده ام تا بهار شیراز را بنویسم که شوق آمدنش آرامترین عاشقانه هاست .

مگر بهارشیراز را به خانه هایمان بیاوریم تا اردیبهشت آن را بنشانیم روی طاقچه و بهشت را در چشماهان حبس کنیم . آسمان فیروزه ای شیراز اگر نبود پرنده شوق پریدن نداشت ، قناری قفس چه می داند چیست ؟ آنکه گفته همه جا آسمان یکرنگ است حتما" نیلی شیراز را ندیده است . خلاصه ی بهار شیراز را اردیبهشت معنا می کند آنگاه که ارم را سبزتر از همیشه نظاره گر می شوی ، آنجا بوی بهشت می دهد . گلهای سرخ و صورتی باغ عکس شده اند توی چشمهایت ، دوست داری دست بیندازی گردنشان و سنجاقشان کنی روی پیراهنت ؛ بیهوده نیست که رازقیهای باران خورده دست از سر نسترنهای شیراز برنمی دارند ؛ نسترن که نباشد عطر از کجا بیاوریم ؟ بلبل نغمه کم می آورد ! کوچه که از صدای پای عابران تهی می شود تازه سکوت را درمی یابی . دست شما نیست ! شاعر هم که نباشی سرودن را در شبهای شیراز تجربه خواهی کرد .

حافظیه را به حافظه سپرده ای مبادا فراموش کنی دیدارش را که عطر گلهای شمعدانی روی پله ها هوش از سر می برد . سرت را که روی سنگ قبر حافظ می گذاری بوی خرقه اش را استشمام می کنی و پر می شوی از غزل . باید از پیچ و خم کوچه های شیراز گذشته باشی تا حال گم شدگان کوچه پس کوچه های نارنج را بفهمی . تا بوی بهار تازه را بشناسی که بهار نارنج شیراز در بساط هیچ عطاری یافت نمی شود و صدای خواجه ی اهل راز را بشنو ی که :

خوشا شیراز و وضع بی مثالش

و نشاط را در خطوط چهره ی سعدی بنگری که :

مصلحت بین که به پا رفت و به سر بازآمد .

اردیبهشت اینجا یعنی :

آسمان آبی تر ، آب آبی تر .

صبر کن ! آهسته تر . ماهی های حوض سعدی را می ترسانی . ! مواظب باش خلوت شیخ اجل را نشکنی که :

کرشمه ی چشم یار دیدنی است .

خطهای فاصله را که پاک کنی سر خط می رسی به دلگشا و اوج می گیری تا بالای سرونازها . آنوقت دستت به ستاره می رسد و ماه را بو می کنی ؛ بعد اردیبهشت را جمع می کنی توی مشتت و می چپانیش توی جیبهات ، نکند گمش کنی . ! آب و هوای شیراز اگر نبود شاعران را بهانه ی سرودن چه بود . نسیم شیراز اگر روح را نوازش نکند بگو طوفان بوزد . مهتاب شیراز اگر ندرخشد بگو خسوف رخ بنماید . کریم خان بی گمان آب رکنی را در کوچه باغهای پر از عطر یاس شیراز خورده بود که عمارت عظیم ارگ را بنا نهاد تا برج و باروی سر به فلک کشیده اش حصارهای فتح ناشدنی خانه ای گردد که قرنها و قرنها کریم خان را زنده ی اذهان ساخت .

گوش کن ! ضدای کوروش کبیر را از ویرانه های تخت جمشید می شنوی ؟ آن دورها را می بینی ؟ کدامین امپراطور در مقابل شکوهش زانو زده است ؟

وضوی عشق که می گیری یادت می افتد شاه چراغ و سید علاءالدین حسین را زیارت نکرده ای ؛ شتابزده اوج می گیری تا بالای مناره ها  ، تا خدا را از نزدیک ببینی .

نسیم بازار وکیل که به صورتت می خورد دوست داری ساعتها بنشینی و بگذاری تا نوازشت کند خنکایش شلوغی بازار بگذارد اگر .

بابای کوهی ، بابا کوهی ! این پله ها کی مرا به تو می رساند و این درختان که قد علم کرده اند سرافرازانه و اعتبارشان را به رخ می کشند دستانم را خواهند گرفت آیا ؟ مردان خدا رفیع مرتبه اند و بر کوهی چنین استوار خانه ای کوچک بنا ساخته ای تا شیراز را نظاره گر باشی .

عارف کرمانی ،  خواجو ! شاید تو را نیز اردیبهشت به شیراز کشاند ؛ یا شاید آوازه ی عطر نارنج به گوشت رسیده بود که یار و دیار را ترک گفتی و قدم به دیار مهربانان نهادی . تو خوب می دانستی رسم میهمان نوازی مردمان عاشق پیشه ی شیراز را که ماندگار شدی و جایگاهی ابدی یافتی در تنگ الله اکبر .

دلت که می گیرد ، همان وقتی که خودت را نیازمند ترین مخلوقات احساس می کنی ، دستت به سمت دری بال می گشاید که همیشه به رویت گشوده است . اذن دخول نمی خواهد ، کارت معتبر شناسایی لازم نیست . بی ریا و بی تکلف . به رایگان می بخشد . خانه ی خدا . فرقی نمی کند کجا و کدام . چه مسجد وکیل باشد یا جامع عتیق یا نصیرالملک .

بگذریم .

سهمت را از اردیبهشت شیراز اگر بگیری حتما" قابش می کنی تا روزهای خوب آن همیشه جلوی چشمت باشد . تا پروانه ها را بنشانی روی شمعدانی هایش . دلت نمی خواهد غریبه باشی با آفتاب ؛ عکسش را به یادگار بر می داری و شیراز را حک می کنی توی مغزت و سرشار می شوی از سپیدی .

شیراز - اردیبهشت ۸۳

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |

22:57

سلام . دیر اومدم اعتراف می کنم که من از تکنولوژی عقب موندم  و اگه اصرار شاگردهای مهربون و دوست داشتنیم نبود شاید هیچوقت نمی یومدم .

نوشته شده توسط اعظم موسوی  | لینک ثابت |